خرید بک لینک
خدایا ميخواستي چيو بهم ثابت کنی؟ تو اون مسجد کوچيک تو پایین شهر تهران تو اون مسجد دو وجبی که حتی جاي کافی برا اهل محلش نداره مسجدی که برا جووناس و قديميا زیاد قبولش ندارن مسجدی که اصن تو این محل به حساب نمیاد شب بیست و سوم رمضون درست آخرین شب قدر سر و کله ی یه شهید گمنام اونم سرزده چجوری پیدا میش

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 5:35

امروز بالاخره بعد یه قرن تلاش و اصرار و خواهش و... آقا کوهه برا قلبش رف دکتر اونم چي؟ جف پاشو تو یه کفش کرد که الا و بلا تنها می رم قرار بود با رفیق فابش بره که فهمیدم با یه دعوای سوری اونم پيچونده ولی خوبيش اینه که باهام رو راسته رک میاد بهم میگه می رم ولی تنها دیگه منو نمي پيچونه یعنی از اولم ق

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 5:35

عزیز دلم الان میتونم با افتخار سینه سپر کنم و این نويدو بدماولین بهار پاکيت مبارک! پيامم یه بهار گذشت و تو تک تک نفسات پاک پاک پاک موند همه ی روزاي سخت اون روزاي نحس شب بيداريا لرزا بغضاي شبونم اون درد کشيدنا اون کلافگيا عصبانيتا همشون تموم شد فک کنم آخرین روز سياهمون دوازده اسفند بود و شروع در

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 5:35

رفقای گلم سلام امروز دوتا خبر توپ رسید که حالم و عالی کرد رو ابرام اصن اوليش اینکه مجموعه شعرای زلزله تو بخش منطقه ای جشنواره خارزمي برگزیده شده و زلزله به مرحله ی استاني راه یافت دوميش اینکه با بچه های مرکز ادبی یه نشریه برای جشنواره رضوی کار کرده بودیم که بخش شعرش خط خطياي این جانب بود نشريم

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 3:30

این یکي دوهفته ی اخیر همش دلشوره دارم تو که نميگي چه خبره ولي دلم آروم نمیگیره من میترسم پيامم از بی تو بودن می ترسم از تصور نبودنت دلم آشوب میشه هر لحظه نمیدونم چرا چن وقته یکم فاصله گرفتی بغلم نمیکنی نميذاري بغلت کنم اون قدر دلم برا آغوشت تنگ شده که فکراي بچگونه میزنه به سرم اخريشم اینه که مو

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 3:30

شب قدره

خدا کنه این بغض لعنتی بترکه

داره خفم میکنه

نمیتونم نفس بکشم

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 3:30

دختر که باشی ، نمی تونی هر موقع که دلت گرف کتونياتو بپوشی و بزنی بیرون دختر که باشی نمی تونی کل درداتو با سیگار بسوزوني دختر که باشی نمی تونی تو حال خودت باشی شلخته باشی و برا قدم زدن فقط کلید خونه رو بگیری تو مشتت و بزنی به دل جاده چون تو بدترین شرایطم باید حواست باشه که چی ميپوشي و چجوری ميپوشي

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 3:30

امشب بالاخره از خونه زدم بیرون دس از لجبازی برداشتم اومدم تا آخرین شب قدرمو کنار مردم باشم مردمی که همیشه گفتم عزیز تر از جونن برام اومدم بیرون و ثانیه به ثانیه عاشق تر شدم عاشق دختر بچه های دوسه ساله با مقنعه های کج و چادرايي که آنقدر کج سرشون کرده بودن یه طرفش تا کمرشون بود یه طرفش رو زمين! عاش

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 3:30

دو روزه خطم خاموشه حوصله هیچی رو ندارم نه خندیدن نه حرف زدن نه گریه کردن دو روزه خودم با خودم بیشتر دوست شدم خودم دلم و بغل کردم جاي همه خاموش کردم که حداقل بهانم باشه خاموشم نمیتونه پيدام کنه خاموش کردم که دیگه زحمت پيچوندنم گردن نهال نباشه ! که دلخور نشم و،غصه هام و داد نزنم و آقا کوهم نگه بس

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 4:36

دلم جان ! لطفا خفه شو و آروم بگیر حق ناراحتی نداری چون کسی که دوسش داری موظف نیس بهت توجه کنه موظف نیس وقتی نگرانش میشی درکت کنه اون وظيفش نیس مراقبت باشه بغض نکنی تعهدی نداره اشکاتو پاک کنه حتی وظيفشم نیس بهت نگاه کنه یا حواسش بهت باشه یا اینکه دلخورياتو بشنوه و یکم اون دل واموندتو آروم کنه

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 4:36

اون دوتا نوشته برا روز یکشنبه صبح بود تو کتابخونه بودم و حسابی کلافه و عصبی از دست بی ریخت خان چون نت نداشتم گفتم می نویسم به محض اینکه برسم خونه میذارم وب ولی به طرز باور نکردنی بعد از ظهر همون یکشنبه پاشد اومد کتابخونه حرف زدیم دلیل خواستم توضيح داد تقریبا از یه سو تفاهم شروع شده بود همه چی ت

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 4:36

امروز اومد

دیدمش

ذوق کردم

پرواز کردم

رف

بدون خدافظي

با مخ اومدم زمین!

زندگی یعنی همین؟:/

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 19:23

اصولا آقایون هیچ وقت بزرگ نميشن روز به روز که میگذره فقط قد ميکشن اما ذاتا همون پسربچه ی لجباز تخس مغرور میمونن مهم نیس که شناسنامشون بیس ساله باشه یا سی ساله یا حتی چل ساله اونا بازم نیاز به توجه دارن نیاز به نگرانی نیاز به اینکه فک کنن یه نفر همیشه هس که مراقبشون باشه که وقتی غم دارن و بغض دار

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: پنجشنبه 18 خرداد 1396 ساعت: 17:42

بار اول که قضاوت کردی گفتم یادت نبود بدم میاد از قضاوت

بار دوم گفتم حواسش نبوده

ولی این بار

هم یادت بود هم حواست بود

چون خودم دقیقا بهت گفتم این چن روز عصبيم

نپرس چرا نپرس چی شده

فقط باش

باش و ندونسته درک کن

ندونسته آرومم کن

همینجوری آرامش بده

قبول کردی ولی ...

دلخورم ازت ....

خیلی زیاد....

خيلي

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: پنجشنبه 18 خرداد 1396 ساعت: 17:42

داشتم فکر میکردم حال این دو روزم چقد شبیه اسم نویسنده وبم شده شکلات تلخ !این روزا زیادی تلخه اون قدری که اضافه تلخيش از چشمان سرریز میکنه و خاموادم دقیقا میگن چه مرگته که نگات این مدليه؟ البته خوبيش اینه که هیشکي غیر. خانواده فرق این نگاهاي لعنتی رو نميفهمه فقط امیدوارم این قهوه زودتر شیرین شه چ

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: پنجشنبه 18 خرداد 1396 ساعت: 17:42

چن روز دیگه تولدمه رسما هجده ساله میشم یعنی دیگه نوجوان نیستم جزو جوانان محسوب میشم این یعنی قراره کاراي بزرگ بزرگ بکنم قراره دیگه مسئوليت کارام گردن خودم باشه یعنی اونقدر بزرگ باشم که حتی تو آینده کشورم تاثیر بذارم! فکر کردن به همه ی اینا یه جور هیجان و دلهره ی خاصی به آدم میده نمیدونم چرا ولي

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 2:02

دقیقا هجده سال پیش تو یه خانواده ی کوچیک و جمع و جور سنتی و تقریبا مذهبی یه دختر کوچولو به دنیا اومد! نوزاد هشت ماهه داشت به دنیا می اومد و همه دکترا و پرستارا بالای سر مادر ميگفتن بچه ی هشت ماهه نمی مونه تازه بچت خیلی کوچيکه عمرا زنده بمونه! مادر دلهره و اضطرابش هزار برابر شده بود اون نوزاد اولین

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 2:02

عرض شود که دوشنبه بیست و هشتم تولدم بود آقا کوهم شنبه رسید ایران اما حسابی کلافه بود نمی گفتم چی شده فقط کلافه بود و بی اعصاب خیلی که گیر دادم گف یه مشکلی پیش اومده که خودم حلش میکنم گذشت تا دوشنبه شد دقیقا روز تولدم قرار بود بیاد پیشم منم کلاس کنکور داشتم خسته و داغون بودم دقیقا نود یه مشکل جدی

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 2:02

آقا کوهه ی عزیزم میدونم اتفاقاي عجیب غریبی که همشون يهويي پیش اومدن و بعضياشون بد آوار شدن رو سرمون یکم خستت کردن میدونم آقا کوهه ی منم نیاز به آرامش داره نیاز به یه محیط آروم که یه لحظه بشيني و یه نفس عمیق بکشی قهوه یا چاييتو تو دستت بگیری و چشماتو ببندی و از گرمای فنجونش لذت ببری بعدم چشماتو آر

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 2:02

قرار بود تا وقتی عشق جان پاک بشن با اسم آقا کوهه بشناسيمش

حالا آقا کوهه ی من پاک پاکه هنوز آزمایش نداده ولی به پاکيش اطمینان دارم

میخواستم دیگه با اسم واقعيش صداش کنم دیدم ذوق میکنه بهش میگم آقا کوهه

انگاری لقبشو دوس داره و هیچ رقمه نمیخواد ازش دل بکنه

منم گذاشتم خودش انتخاب کنه اگه دوس داشت نظرش با اسم خودش درج میشه

اگرم نداشت با همین لقب دوس داشتنی

آقا کوچولو وقتشه خودت انتخاب کنی که چجوری صدات کنم و برات پست بذارم

منتظر جوابت هستم فعلا!

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 2:02

سلام رفقا دوسه روز پیش بابای دوست عزیزم فوت کردن سپیده جان عزیزم تسلیت میگم بهت غم آخرت باشه این خبر به قدری شوکم کرده که واقعا هنوزم که هنوزه حالم جا نیومده البته بماند که یه سری چیزا رو به آقا کوهه نگفتم تا نگران نشه ولی واقعیت اینه که حالم خوب نيس برا مراسم ختم تنها رفته بودم راهی رو که چشم ب

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 2:02

امروز باهاش حرف نزدم کلافم انگار یه چیزی گم کردم انگار یه چیزی کمه از صبه هزار بار لای کتاب و باز میکنم دوباره می بندم تیک تیک ساعتی که برا تولدم واسم خریده بود اعصابمو بهم می ریزه بازش میکنم به پنج ديقه نمیرسه دوباره ميبندمش انگار میخوام نبودنشو اینجوری جبران کنم چندین بار اتاقم و بهم ریختم دوب

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 2:02

بعضيا هستن مث عسل ميمونن تلخ نميشن هرکاری میکنن حتی اگه سرد بشن سرسخت میشن و غیرقابل نفوذ اگه داغ کنن بی حوصله میشن و تو ابراز علاقه شل و وارفته اگه کم بیارن میچسبن به مشکلات و فقط نقطه ضعفا رو ميبينن ولی تلخ نمیشن ! حالا اگه کسی صاحب دوتا فنجون عسل باشه ،زندگیش شیرین ترین میشه ولی وای به حال روز

برچسب: نویسنده: نیما طاهری تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 2:02

صفحه بندی